آرشـــــــام جانآرشـــــــام جان، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

آرشام زندگــــــــــی من

تولدیکی یه دونه مامان

عزیزترینم فرزندم من مادرت هستم...... من باعشق بااختیاربااگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم تابدانم خالقم چگونه مخلوقش رادوست میداردهدایت میکندودربرابرخواسته های تمام نشدنی اش لبخندمیزندودر اغوشش میگیرد من یک مادرم هیچ کس مرامجبوربه مادری نکرد.... من به اختیارمادرشدم تابدانم معنی بی خوابی های شبانه راتابیاموزم پنهان کردن درد راپشت همه حجم سکوتی که گاه ازخودگذشتگی نامیده میشود.... تابدانم حجم یک لبخندکودکانه ات میتواندمعجزه زندگی دوباره ام باشد... من نه بهشت میخواهم نه اسمان ونه زمین..... بهشت من زمین من وزندگیم نفسهای ارام کودکی توست که دراغوشم رویای پروانه ارزوهایت رامیبینی.... من مادرم همانی که خالقم ذره ای ازعظم...
26 اسفند 1394

عکسهای روزشیرخوارگان94

سلام عشقم روزجمعه94/7/24بودکه اول ماه محرم بودروزشیرخوارگان بامامان فاطمه ورویاجون بردیمت حسینیه مراسم شیرخوارگان شماهمش اونجاخواب بودی چون صبح زودبیدارشده بودی اخرهای مراسم بیدارشدی اون روزاولین باری بودکه اخم کردن رویادگرفتی   ...
2 اسفند 1394

عکسای تابستون94

سلام نفس مامان تابستون بودکه بامامان فاطمه.دایی علی.مامان پروین ودایی وخاله باباجون ومامان رویاجون رفتیم سراب گیان نهاوند یه روزخیلی خوبی بودازصبح زودرفتیم تاعصری اونجابودیم رهام جون ختنه شده بودبخاطره همین عمه اینانیومدن اون روزخیلی خوش گذشت ...
2 اسفند 1394

خاطرات جیگرمامانی

فدای شکل ماهت بشم که انقدرزودبزرگ میشی عزیزدلم یه روزصبح ساعت9روزسه شنبه 94/6/10چشماموبازکردم دیدم شماسرجات نیستی خیلی ترسیدم خوشکلم زودی ازجابلندشدم دیدم شما داری بالای سرم بازی میکنی خودت گوگله کرده بودی گرفتمت بغلم کلی بوست کردم روزدوشنبه94/6/23 ساعت17 اولین کلمه ای که گفتی بابا بودباباجون داشت اماده میشدبره سرکارکه شماگفتی بابا .باباجون کلی ذوق کردم منوکه دیگه نگوداشتم ازخوشحالی بال درمیاوردم قربونت برم روزیکشنبه ساعت13.15 دستتوگرفتی ازمیزتلویزیون بلندشدی سرپا حالانوبت رسیدبه دندون در اوردنت الهی بمیرم خیلی اذیت شدی تابالاخره دندون خرگوشیهات دراومدن روزپنج شنبه ساعت 21.30بودخیلی داشتی گریه میکردی وبهونه میگرفتی منم خواستم به لثه ات زل بی...
2 اسفند 1394

شهریور94 شمال

سلام نازنینم اولین مسافرتی که باهم سه نفری رفتیم شمال بودالبته دایی ابوالفضل هم بامااومدشمافقط بغل دایی بودی اصلاپیش منوبابانمیومدی خیلی کم پیش میومدکه میومدی پیش ماروزیکشنبه  94/6/11بودکه حرکت کردیم رفتیم شمال موقع برگشت رفتیم لاهیجان خیلی خیلی خوش گذشت لاهیجان ناهارخوردیم روزجمعه 94/6/16بعدظهرساعت 3بودکه توپارک برای اولین بارخودت تنهایی نشستی ...
2 اسفند 1394
1